قهرمان ميرزا عين السلطنه
878
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
خواهد شد . سهشنبه 20 رجب - در اين ايام الواط شهر طهران واضح و آشكار آنچه ممكن بوده اغتشاشكارى كردهاند ، يعنى هميشه مشغول بودند و هريكى خودش را به كسى و به جائى بسته ، حكومت هم قدرت و تسلط كامل ندارد . چون بعضى كارهاى عمده واقع شده از آن جهت شرحى مىنويسم و الا اغلب مشغول [ اند ] و احدى ياراى منع ندارد . الواط مشهور و مضروب كردن طلبه چند شب قبل بعضى از الواط نصفشب در كوچه نزديك سيد اسمعيل دنبال آخوند بينوائى كردهاند . آخوند بيچاره خودش را به يكى از مدارس نزديك رسانيده و داخل شده فرياد مىكند و مخفى مىشود . يك نفر از طلاب كه تا آن وقت شب مشغول مطالعه بوده و مىگويند خيلى مقدس و عابد است بلند شده و از اطاق خود بيرون آمده مىخواهد فريادكننده را معلوم نموده و يارى كند . داخل مدرسه ساكت بوده سرش را از در مدرسه بيرون مىبرد . يكمرتبه يكى از الواط قمهء خودش را به فرق طلبهء بيچاره مىزند و تا پردهء سرش دريده مىشود . از صداى او ساير طلاب بيدار شده آخوند را در خاك و خون غلطان مىبينند . حضرات گريخته مىروند . ضارب امروز در سيد اسمعيل متحصن مىشود . آخوندها اجماع كرده ، سرباز و فراش حكومت مىروند كه بستى را بيرون بياورند . دو نفر از الواط مشهور آن محله يكى حاجى معصوم و ديگرى مهدى گاوكش با جمعى ديگر قمه و طپانچه و تفنگ برداشته در امامزاده را گرفته صد نفر سرباز و فراش حكومت را جواب گفته و احدى از ترس جلو نمىرود . تماما عقب نشسته و فرار مىكنند . آخوند هنوز نمرده و بستى در كمال عزت و جلال متحصن است و اهل محل پذيرائى او را به وجه احسن از عهده برآمدهاند . كشته شدن پليس به دست مظفر الممالك فقرهء ديگر - پسر ميرزا سيد احمد منشىباشى حضرت صدراعظم كه يكى از رجال معتبر صاحب مكنت و باشغل است اقلا نوشتهجات ده شهر نزد او مىآيد و سالى صد هزار تومان مداخل و منافع دارد سه روز قبل در محلهء شغالآباد يك پليس را روز روشن در ميان قهوهخانه مقتول كرده است و شرح آن بدون تخلف از اين قرار است . اولا پسرهاى منشىباشى از شدت تمول و قدرت از الواطهاى شهرند . هرچه ميرزا احمد جمع مىكند آنها تلف مىكنند . اين پسر بزرگش كه سرتيپ اول و جزو نظام است لقب مظفر الممالكى دارد . در قهوهخانهء نزديك خانهء مظفر الممالك ، على جانى بوده كه جاكش يك نفر جنده بوده و اسم جنده ملوس خانم است . مظفر الممالك روزى عيشى داشته و جمعى از آشنايان دعوت داشتهاند . بين مستى و الواطى ملوس خانم يادش افتاده نزد على جان قهوهچى مىفرستد كه ملوس خانم را روانه كن . قضا را فراشى آن روز خدمت ملوس خانم بوده كه على جان خودش برده بوده از آن جهت عذر مىخواهد